رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تقدیم به تو که بهترینی

1391/9/8 9:27
نویسنده : رومینا
214 بازدید
اشتراک گذاری

 دیروز فهیمه جون  دوستم  زنگ زد من رو برای سفره نذری دعوت کرد.  من دیگه دیدم که اگه بخوام ببرمت برام مشکل میشه اونجا  طاقت نیاری و شلوغ هست گذاشتمت پیش بابایی .  تقریبا 2 ساعتی گذشته بود که بابایی زنگ زد و گفت اصلا بند نمیشه پشت تلفن فقط صدای گریه تو میومد اصلا متوجه نشدم بابایی چی گفت. به بابایی گفتم فقط رادوین رو اماده کن سریع از خونه بیارش بیرون . نمیدونی  تو دلم چی گذشت یه حال بدی داشتم نگراناسترساسترس  دیگه هیچ وقت هیچ وقت تنهات نمی زارن  یا جایی نمیرم یا با خودم میبرمت  وقتی بابایی اوردت  گوشه چشمت همه اشک بود و یه تیکه از اشکات خشک شده بود  دیگه هیچ وقت اون اشکت رو نبینم .  وقتی بهت شیر د ادم فقط تو چشمام زول زده بودی  بغل هیچ کس حتی مامی جون هم نرفتی فقط میخواستی پیش من باشی  اون لحظه ایی که به من چسبیده بودی و جدا نمیشدی برام خیلی جذاب بود  یه حس خوبی داشتم وقتی سر حال اومدی  شیطونیات شروع شد ارمان دوستت هم اونجا بود  4 روز از شما کوچکتره اونم خیلی ناز بود مامانش رو میشناختم مسول خوابگاه دانشگاه باراجین هست  وقتی دانشجو بودم زیاد خوابگاه دوستام می رفتم  اونجا دیده بودمش. مامان ارمان می گفت پسرت خیلی شیطونه خیلییییییییییی.از خود راضیمژهیکسره مثل فنر میپریدی 

قربون ایستادنت بشم من

دوستت ارمان

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مریم
8 آذر 91 15:17
رومینای عزیز سلام، ببخش دوباره مزاحمت میشم.
شما از بی حسی نمیترسیدین؟ من همش میترسم نکنه حس پاهام بر نگرده یا نکنه کمر درد بگیرم و بمونه، خلاصه خیلی میترسم
بعدش تو اتاق عمل که بهوش بودین احساس بدی نداشتین؟ مثلا ترس ؟


سلام عزیزم خوبی نی نی جونت خوبه؟ من الانش هم اگه دست کسی ببره از ترس وحشت میکنم خیلی ترسو هستم شدید ولی از ترس اینکه نکنه به هوش نیام بیحسی رو بیشتر قبول داشتم . ولی تا 5 ساعت بعد از عمل پاها حس نداره کم کم حسش میاد پرستار میاد چک میکنه نگران نباش اصلا من به دوست دیگم هم پیشنهاد بیحسی رو کردم الان هم خیلی راضی هست اگر پیش دکتر ناصری میری بگو که من دوست رومینا هستم. همونی که تو اتاق عمل خیلی می خندید و خوشحال بود من رو می شناسه . هیچ چیزش ترس نداره شاید کمی استرس بگیری ولی کل عمل همش 15 دقیقه وقت برد من داشتم ساعت رو نگاه میکردم زود تموم میشه. همه ذهنت درگیر نی نی نازت هست باور کن . وقت زایمانت کی هست؟
روزهای شیرین
8 آذر 91 15:25
فداش بشم من ...خوندم اشکم در اومد لارای خودمو بغل کردم ...مامانا چه قدر خوشبختن که این حسارو دارن نه؟؟


اره واقعا من خیلی لذت میبرم که فقط به من می چسبه خیلی حس خوبیه دوست دارم زود حرف بزنه به من بگه مامی رومینا
در انتظار...
9 آذر 91 9:43
عزیزززززززززززززززززززم... اشکم امد...بمیرم گل پسری خوببببببببببببب. عزیزم ارمان هم ماشالله خیلی نازه..خدا هر دو شون را حفظ کنه.الهی هیچ مادری از بچه اش دور نشه...
در انتظار...
9 آذر 91 9:44
رومینا خانوم از وبلاگت خیلی لذت بردم..خدا شما را برای رادوین جان و اونا برای شما حفظ کنه.ولی کاش تو معرفی وبلاگت یه مختصری راجع به تولد گلتون می نوشتید... الهی 120 ساله بشه و بیای بنویسی...


ممنون که به وبلاگ ما سر زدید شما لطف دارید مرسیییییییییییییی .
در انتظار...
9 آذر 91 10:48
خصوصی
مریم
9 آذر 91 12:11
ممنون رومینا جونم
فعلا که 18 دی زده.
وقتی سوزنو تو نخاع میزنه درد داره؟
وقتی رادوین جون به دنیا اومد همون اول گذاشتنش تو بغلت؟ میشه یکم توضیح بدی دربارش؟


خواهش میکنم . من تو قسمت زایمان که هم اینها رو ریز به ریز گفته ام . اصلا درد نداره مثلاینکه بری ازمایش خون بدی حتی از امپول معمولی هم راحتره ولی وقتی همین سوزن رو بزنه دیگه پاهات سنگین میشه و حرکتی نداره پرسنل اتاق عمل دهخدا هم خیلی خوب هستن واقعا انرژی میدادن همه من رو از سوند میترسوندن میگفتن که از زایمان درد بیشتری داره ولی باور کن اصلا نفهمیدم کی زد یه ماده سردی زد بعد اصلا متوجه نشدم . دستامم رو هم بستن پرده رو کشیدن سریع شکمم رو بریدن دست دکتر رو حس میکردم تو شکمم هست شکمم رو تکون میداد رو میفهمیدم خیلی برای جالب بود دوست دارم دوباره سزارین بشم به همین روش 4 دقیقه بود که گفت الان میخوایم نی نی رو در بیاریم یه کمزیر قفسه سینه ام رو فشار دادن تا نی نی رو بکشن پایین وقتی کیسه اب رو پاره کرد فهمیدم چون شلنگ رو گذاتن تو شکمم اب قلوب قلوب می رفت تو سطل کنار من . به نی نی رو اوردن بیرون بند نافش هم بلند بلند بود اولش گریه نکرد بعد از 30 ثانیه صداش درواومد خیلیییییییییییییییی زیبا بود من گریه کردم از خوشحالی تمیزش کردن و پرستارها باهاش بازی میکردن بعد اوردن پیش من بوسش کردم خیلی شبیه باباش بود خیلی . رنگش تیره بود ولی بعد سفید سفید شد
ولی اصلا درد نداشتم فقط حس خوبی داشتم حس مادر شدن دیگه نی نی رو بردن پایین شروع کردن به بخیه نخها پاره میشدن دکتر ناصری گفت این نخها داره پاره میشن نخ جدید بیارید بعد نخ دیگه اوردن بخیه زدن همه اینه خیلی سریع تموم شد منم که فقط از خوشحالی میخندیدم . دستم و باز کردن و پرده رو که برداشتن پارچه همه خونی بود ولی اصلا نترسیدم . اوردن رو تخت
دیگه بردنم تو سالن فقط لرز داشتم خیلی میلرزیدم سردم بود چند تا پتو انداختن روم یکی از خانمهایی که با هم بستری شده بودیم با هم رفتیم تو اتاق عمل تازه اوردنش بیرون ولی بیهوشی بود خیلی درد داشت بیچاره جیغ میزد و ناله میکرد من و دیده بود تعجب میکرد گفتم من بیحسی بود افسوس خورد که چرا بیحسی نبوده بعد از 30 دقیقه اوردنم با اسانسور پایین تو اتاقم اونجا فقط شوهر باشه که بزارنم رو تخت . اجازه ندادن کسی دیگه بیاد فقط همسر باید بیاد تو اتاق بزاره رو تخت از 9 تا 3 بعد از ظهر پام حس نداشت ولی کم کم حرکت کرد و شب از تخت اومدم پایین قدم زدم و سوند رو دراوردن و رفتم دستشویی اصلا هم شکمم رو فشار ندادن فقط تو اتاق عمل فشار دادن که اونم من اصلا حس نداشتم نفهمیدم عالییییییییییییییییی بود دست دکترم سوزان ناصری درد نکه ایشون اصرار داشتن به بیحسی. اومدم خونه هر 5 ساعت می رفتم حموم تا بخیه ها نرم بشه راحت تر راه برم . ولی زایمان کردی بیا حتما بگو که چطور بوده ححتما خبر بدیییاااااااااااا
ولی از الان سینه هاتو چرب کن که مثل من نشی موقع شیر دادن میمردم و زنه میشدم اینقدر درد داشتم سینه هام ترک خورده بود و خون میومد واییییییی مردم دیگه. فقط جوش شیرین خوبش کرد . از الان چرب کن بزار ترک نخوره . وبلاگ نداریییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دوست من
9 آذر 91 15:21
واااي الهييييي بميرم واسش منهم وقت ياز دانشگاه ميام خونه رو گذاشته رو سرش و منو كه ميبينه صورتمو حسابي خنج ميزنه و بعدش هم شروع ميكنه باصداي بلند خنديدن واقعا بهترين حسي است كه تا حالا تجربه كردم ميفهمم چي ميگي خيلي قشنگهههههه