تقدیم به تو که بهترینی
دیروز فهیمه جون دوستم زنگ زد من رو برای سفره نذری دعوت کرد. من دیگه دیدم که اگه بخوام ببرمت برام مشکل میشه اونجا طاقت نیاری و شلوغ هست گذاشتمت پیش بابایی . تقریبا 2 ساعتی گذشته بود که بابایی زنگ زد و گفت اصلا بند نمیشه پشت تلفن فقط صدای گریه تو میومد اصلا متوجه نشدم بابایی چی گفت. به بابایی گفتم فقط رادوین رو اماده کن سریع از خونه بیارش بیرون . نمیدونی تو دلم چی گذشت یه حال بدی داشتم 

دیگه هیچ وقت هیچ وقت تنهات نمی زارن یا جایی نمیرم یا با خودم میبرمت وقتی بابایی اوردت گوشه چشمت همه اشک بود و یه تیکه از اشکات خشک شده بود دیگه هیچ وقت اون اشکت رو نبینم . وقتی بهت شیر د ادم فقط تو چشمام زول زده بودی بغل هیچ کس حتی مامی جون هم نرفتی فقط میخواستی پیش من باشی اون لحظه ایی که به من چسبیده بودی و جدا نمیشدی برام خیلی جذاب بود یه حس خوبی داشتم وقتی سر حال اومدی شیطونیات شروع شد ارمان دوستت هم اونجا بود 4 روز از شما کوچکتره اونم خیلی ناز بود مامانش رو میشناختم مسول خوابگاه دانشگاه باراجین هست وقتی دانشجو بودم زیاد خوابگاه دوستام می رفتم اونجا دیده بودمش. مامان ارمان می گفت پسرت خیلی شیطونه خیلییییییییییی.
یکسره مثل فنر میپریدی

قربون ایستادنت بشم من


دوستت ارمان


تقدیم به تو که بهترینی
